اينجا نه ميکده است نه دير خرابات٬ دانشکده است و دانشجونماهايی را حاوی است که همه چيز دانند جز دانش و همه چيز يابند جز پرورش. اينان تنها ديوانگانی هستند که در طبيعت آزاد می گردند و فتنه می انگيزند و آشوب بر پا می کنند و کس را جرأت آن نباشد که به ايشان پندی دهد چه برسد به بند که بند هم بر مهار آنان کارگر نيافتد!!!
جمعی لنگ و لوک و خل و مشنگ و ملنگ که هر يک ديوانه سرايی می طلبند و چه منظره وهمناکی است که ايشان همه با هم و متحد در يک جا٬ بر يک سلسله نيمکت تکيه زنند و منتظر جيم جرقه ای باشند تا بسوزانند و بسوزانند و بسوزانند و حال آنکه بيم آن ندارند که خود نيز بسوزند و تباه شوند!!!
و می نويسند از فتنه هايشان تا هم تن مغول و چنگيز و تيمور در گور بلرزد (و خدايشان حمد کنند که اينان هشتاد و اندی هستند!) و هم طبيبان ديوانه سراها از آن به عنوان سرچشمه اُميد و تجربيات جديد ياد کنند!!!