تبليغاتX
خاطرات دیوانگان
 

بسی روزگاران به ما سخت گشت --- کمان هفت ابرویمان گشت هشت

ز طراحی و OS و آمار احتمال --- نه کردیم حول و نه بردیم حال

شدم غرقه در افکار با مغز منگ --- توقع نبود کمیتش بود لنگ

به ناگه استاد بگشود در --- به تکریم برخاستم آسیمه سر

(به عالم نخوانم استاد جُز سروش --- که هر جمله‌اش کتابی پُرفروش)

مرا دید و خنده‌ای به رویم هدْیه داد --- همان خنده‌ام چاره‌ای ایده داد

به ناگه مخچه‌ام جرقّی نمود --- بسی فکر برخاست ز مغزم چو دود

یکی زان همه ابر کردم انتخاب --- ز افکار واهی نمودم اجتناب

به اُستادم نمودم چاره را پشنهاد۱ --- به پاس خنده‌ای کو مرا هدْیه داد

نامه را عنوان نمودم راستی: --- "ز سستی کژی آید و کاستی"

نوشتم استاد: "به کوه بیابان زنیم --- روح را جلای کلکچان۲ زنیم" 

پرچم خود درآریم بر قله‌اش اهتزاز --- بدادم نامه‌ام پایان به تعظیم و نماز

 استاد عالم نامه‌ام در خلوت بخواند --- و دید آسمان را پر ز باران و باد

که نوبت به درس استقامت رسید --- قلم را به روح مسیحایی دمید

مرا مأمور فراخوانی مریدان نمود --- و خود جزوه۳ استقامت کتابت نمود

من آن دم که دیدم تنفیذ او --- نگنجیدم به قالب٬ نمودم تعظیم او

پیامک‌ها دادم مریدان را با شتاب --- "کُلَک را پایه‌اید به فرمان عالی جناب؟"

به لحظه اجابت نمودم شهاب: --- "که من دیده‌ام رویای این را به خواب"

حمید اخلاقْ هم تیغ خود کرد تیز --- همان کو اسوه غیرت تیم۴ نیز

امیر کلهری که کُلهر کُنیه داشت --- همه برنامه‌ها حضوری پایه داشت

و حامد که خسته عشق اُستاد بود --- کمان را بزه کرد و اِستاد زود

شَمردیم پنج به همراه اُستاد شش --- ابتدای آذر سال هشتاد و شش

سفر آغاز شد با یک جرعه آب --- سلامی به خورشید و هم آفتاب

توقف کردیم خسته بر ملجأ سیّمین --- بخوردیم چای و نان و سِرکنْگبین۵

دگربار با فرمان اُستاد به پا خاستیم --- ز نیرو تمام روح و تن آراستیم

بداد اُستاد ما را درس اِستادگی --- و تمرین ایثار و مشق مردانگی

بسی حظّ بردیم ز الفاظ اُستادمان --- نباشد گوش مَحرم بر اسرارمان

چشم بگشودیم و قُلّه را دون یافتیم --- پرچم خود را از حجابش آختیم

بر چکاد قُلّه آن را برافراشتیم --- پرچمی کان را با پود جان بافتیم

                                       ***

بیانداختیم قدم بر مسیر بازگشت --- به ناگه آسمان تیره و شام گشت

ز هر سو تگرگ ببارید چو تیغ --- نبودی سپر ما را٬  پناه ای دریغ

فرمود اُستاد به شاگردان خویش --- "سپر صبر است بر هر چه نیش"

"به کارگیرید درس امروز را --- که شب شوید و آورد روز را"

"بجنگید و خدا را توکّل کُنید --- تگرگ و باد و باران تحمّل کنید"

"چو گردید پیروز میدان رزم --- برقصید و بنوشید و بگیرید بَزم"

همه یاران به نیرو به پاخاستند --- به پند استاد٬ قد برافراشتند

به نیرو دویدند به پهنای کوه --- کوه به تپه مانَد زیر پای گروه

همی سربلند از جنگ و جهاد --- برآوردند همه فریاد از نهاد 

"ستایش خدای واحد عدل و داد --- که استادی چنین ما را عرضه داد"    

------------------------------------------------------------------------------

۱) پشنهاد = پیشنهاد.

۲)کلکچان همان کلکچال امروزی است.

۳)در موزه اسناد علوم نسخه‌هایی از این تألیف استاد موجود است.

۴)تیم (Team) = گروه.

۵)سرکنگبین= سرکه انگبین= شیره انگور.

+ نوشته شده توسط علی در 86/09/04 و ساعت 23:39 |
یه روز گرم تو بهار با یه هندونه قرمز آبدار شیرین با برو بچّه‌های خون گرم علوم تو چمنهای روبروی علوم!!!

 

+ نوشته شده توسط علی در 86/03/22 و ساعت 0:29 |
باند تابلو دزدان حرفه‌ای پنج‌شنبه شب به سزای اعمال خود رسیدند...

ایسنا - عصر پنج‌شنبه گروه تابلو دزدان حرفه‌ای که مدتهاست تحت تعقیب موسسات فرهنگی و هنری و هم چنین پلیس بین الملل هستند به سزای اعمال خود رسیدند. گروه مذکور که در کشورهای امارات٬ هند٬ مجارستان٬ استرالیا و بورکینافاسو نیز به عمل دزدی تابلوهای موسسات مبادرت میورزیدند با چوب بی‌صدای خداوند تنبیه شدند و در یکی از درمانگاههای شمال شهر توبه کردند!!!

شواهد امر نشان میدهد سرپرست گروه در حین ارتکاب جرم دچار جراحت عمیقی از ناحیه انگشت اشاره دست چپ شد و بلافاصله با خودروی پژو ۴۰۵ مشکی به همراهی بقیه اعضای گروه که وظیفه مراقبت از ناحیه را به عهده داشتند از محل متواری شدند.

در پی این عمل قبیح٬ وخامت جراحت وی باعث شد در یکی از درمانگاههای شمال شهر تهران با تهدید دو پرستار به پانسمان زخم وی اقدام کنند٬ بنا به گفته یکی از این پرستارها : "روز پنج‌شنبه در حالی که مشغول مطالعه روزنامه بودیم٬ ۴ نفر به طرز فجیعی وارد درمانگاه شدند و یکی از آنها که به هلاکو معروف بود ما را با دمپایی‌های خود تهدید کرد و گفت در صورتی که با آنها در پانسمان زخم مجروح همکاری نکنیم ما را کبود میکند و سپس به قتل میرساند٬ ما نیز از ترس جان خود با مجرمین همکاری کردیم..."

در پی بیانات این پرستار٬ پرستار دیگر افزود: "ما به آنها گفتیم جراحت مجروح بسیار عمیق است و شانس زنده بودن وی تنها ۱۰٪ است٬  با شنیدن این خبر ناگهان سه مجرم تعادل روحی خود را از دست دادند و شروع به گریه کردند و ما که این صحنه را نظاره می‌کردیم به آنها گفتیم که فقط خدا می‌تواند وی را بهبود بخشد و از شما جز دعا کاری بر نمی‌آید."

وی همچنان افزود : "در پی نصایح ما مجرمین اتاق عمل را ترک کردند و همگی دست به دعا برداشتند و جملگی به درگاه حق تعالی توبه کردند و خواستار بخشش گناهان از خداوند شدند٬ ما هم عمل را شروع کردیم. پس از ساعتها سعی من و همکارم بالاخره عمل با موفقیت تمام شد و این خبر مسّرت بار را به هم‌قطاران وی دادیم و دلهای آنها را شاد کردیم."

اخبار حاکی از آن است که پس از به هوش آمدن فردی که به  ممّد بندری ملقّب است٬ در حالی که افراد گروه به راه راست هدایت شده بودند  و مانند سایر شهروندان در صف حسابداری بیمارستان مشغول تسویه حساب بودند٬ شخص مذکور در صورتی که هنوز زخم‌هایش خشک نشده بود اقدام به عمل ناجوانمردانه‌ای نمود و دور از چشم پرستاران قیچی بیمارستان را پیچاند.

وی انگیزه این کار را به دست آوردن هزینه عمل جراحی اعلام کرد و اضافه کرد :"من از توبه اعضای گروه بی‌خبر بودم و اگر به من می‌گفتند هرگز این کار را نمی‌کردم..."

به هر حال پس از تسویه حساب٬ گروه از محل متواری شدند و پرستاران متعّهد که جای خالی قیچی را حس کردند٬ مراتب را به پلیس ۱۱۰ اطلاع دادند. ماموران بلافاصله به محل اعزام شدند و مشغول صورت برداری و جمع آوری اثر انگشت سارقین شدند.

پلیس انگیزه دزدی تابلوهای موسسات فرهنگی توسط این گروه را علاقه شدید گروه به مسایل فرهنگی و هنری و درسی اعلام کرد و نیز خاطر نشان کرد این کار آنها جای تقدیر و تشکر دارد و دادگاه هم برای آنها در این مورد تخفیفات زیادی قایل خواهد شد!!!

پلیس با بررسی های خود مشخصات ۲ نفر دیگر را به این شرح اعلام کرد:

مسدود با نام اختصاری (MKM) که راننده بوده و شخصی با نام ViCCi که نقش بادیگارد ممّد بندری را داشته است!!!

از مردم همیشه در صحنه دعوت میشود در صورت دیدن این افراد اقدام خاصّی نکنند٬ چون اعضای این گروه را خدا زده است و دیر یا زود رییس گروه نیز پی به اشتباه خود می‌برد و توبه می‌کند...

 

                            (عکس یادگاری مجرمین با تابلوی مسروقه پس از متواری شدن از درمانگاه...)

+ نوشته شده توسط علی در 86/02/09 و ساعت 2:39 |
با سلام...

در جلسه ی بسیار بسیار محرمانه ی شورای امنیت سازمان خل و چل های مقیم دانشگاه تهران که صبح امروز با حضور اکثریت 7/2 اعضا رسمیت یافت، تصویب شد که "حاجی فایلا رو بااستی واسش پس بذاری!!!" و ما بر آن شدیم تا این مهم را به مرحله اجرا درآوریم، گرچه "عمو زیپ کردن و وا کردنش بد ستم میشه". به هر حال برای رمزنگاری فایلهای زیپ از قفل ۱۰۲۴ بیتی با "سیکیوریتی بیستی" بهره بردیم...

برای دریافت رمز گشایش در دسترس باشید!!!

(۷/۲ اعضاء == علی و شهاب)

{Right Click and Save Target As}

دانلود اصل فایل (3gp)  (جهت اطلاع پسورد فایل برداشته شد!!!)  (این یعنی مصوبات جلسه کشک...)

موید باشید!!!

+ نوشته شده توسط علی در 86/02/04 و ساعت 9:58 |
 

این یه ابتکار جالبه که توسط خودم برای اولین بار در ایران داره انجام میشه...

هدفم از این فعالیت جذاب‌تر کردن وبلاگ و در نتیجه بالا بردن نرخ رشد صادرات غیر نفتیه!!!

از این به بعد یه سری شوخیهایی که خل و چلهای محترم تو دانشگاه انجام میدن رو براتون میذارم!

توضیحات:

۱)پسوند این فایلها 3gp (البته بعد ازUNZIP کردن) و حجمشون کمه...

۲)این که این فایلها پسورد داره یا نه٬ فردا در جلسه‌ شورای امنیت خل و چلها مطرح و بررسی میشه و نتایج اون متعاقبا از طریق سایت و روزنامه‌های کثیرالانتشار به سمع و نظر همه علاقمندان میرسه...

۳) این فیلم ها جنبه شوخی داشته و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد!!!

۴) پس از دیدن این فیلم ها میتونین دعا کنین که روزی قُرعه به نام شما نیفته...

۵)در این فیلمها تا حدّ توان سعی شده از بیان الفاظ رکیک (که گاهآ توسط عوامل ناشناخته تلفّظ میشود) خودداری شود (۱۲+)

۶)شاد باشید...

منتظر آپدیت های بعدی ما باشید...  (زود برمیگردم!!!)

+ نوشته شده توسط علی در 86/02/04 و ساعت 3:2 |

بدون شرح!!!

آقا هر کی میخواد بره عضو شه... مهمون من!!!

 

+ نوشته شده توسط علی در 86/01/30 و ساعت 10:21 |
ما رو دسته بیل نبین...

Kashan azar 84

لطفا تا بارگذاری کامل آهنگ دندان بر روی جگر بگذارید

+ نوشته شده توسط علی در 85/11/13 و ساعت 0:33 |
 

 

"در این سرای بی کسی٬ کسی به در نمی‌زند"

آقا این بازی برگ سبزی است تحفه درویش...

( شهاب ... سروش...اینم واس شما  )

 پینگ پنگ...

 (  !!!Right Click + Save target as )

+ نوشته شده توسط علی در 85/10/30 و ساعت 22:46 |
از اونجایی که از بازی قبل استقبال بی‌نظیری شد این بازی را هم آپلود کردم...

خدایی قبلا حداقل ایام امتحانا درس میخوندیم اما حالا چی؟!؟!

من که همش دارم بازی میکنم...

بق بقو

یه بازی باحال (بنابر سفارش سروش!!!)

+ نوشته شده توسط علی در 85/10/15 و ساعت 18:59 |
 

آقا من که دیگه حوصلم از درس و اراجیف سر رفته...

خسته شدم!!!

هر کی مثه منه بگه بق بقو... اینم جایزش !!!

جدیدا به این بازی معتاد شدم:

فوتبال دستی

 (  !!!Right Click + Save target as )

+ نوشته شده توسط علی در 85/10/09 و ساعت 2:18 |
یه زوج موفق!!!

غذای مخصوص سرآشپز با مخلّفات پنهان و موثر!!! (بندری++)

مّمد... از زاویه ای دیگر... به زودی DVD مّمد در دسترس عموم قرار می‌گیرد!!!

مجسمه آزادی... پس از امتحانات ترم دوم دانشگاه!!!

+ نوشته شده توسط علی در 85/09/09 و ساعت 9:57 |

+ نوشته شده توسط علی در 85/09/06 و ساعت 22:18 |
شاید تکراری باشه اما ... شاید یه عده ندیده باشن... شاید اون عده‌ای که دیدن بخوان بازم ببینن...

+ نوشته شده توسط علی در 85/09/02 و ساعت 2:39 |
اردوی پیش دانشگاهی... مهر ۸۳... قیافه‌ها همه عوض شده...تاریخ تشکیل تیم دث (DEATH) به اون موقع برمیگرده!!!

 

شرمنده‌ام به خدا... اینا موجوداتی هستند که حتی آثار باستانی رو هم به باد مسخره گرفتن... اردوی اصفهان... اسفند ۸۳

 

مانور سراسری زلزله... برای حفظ سلامتی خود درون سطل آشغال پناه بگیرید...اردوی اصفهان... اسفند ۸۳

 

یادش به خیر...خالی از لطف نیست که بدونین از حسن تا مسعود همه پاس شدن... مسعودم خودش خونده بود وقت رسوندن نداشت... سه نفر پشت مسعود همه افتادن٬ عجیب نیست؟!؟!

 

سروش وقتی بخواد رو مُد بچرخه... خداییش خُشگل شده ها...

 

چه انعطافی داره این یکی... ماشالله...مراحل بالاتر زیارتت کنیم آق مسعود!!!

+ نوشته شده توسط علی در 85/08/29 و ساعت 19:59 |
این عکس بدون شرحه... به نظر شما کسی که این کاغذ رو پشت این در چسبونده با خودش چی فکر کرده؟!؟!؟

ر.ک: درب ورود به سالن (از سمت حیاط به لابی)...

اینم یه سری دیگه

 

+ نوشته شده توسط علی در 85/08/28 و ساعت 20:42 |
برین تو کف عکسها :

+ نوشته شده توسط علی در 85/08/27 و ساعت 21:8 |

از اَلاغمندان برای شرکط در این جشنوارع دعوت میشود عسکهای خُد را به طُرغ ظیر منطشر کنند:

۱)ابطدا به ثایت www.tinypic.com مراجعه نموده و عسک خود را آپلوت کنید و آدرس آن را در قسمط نزرات غرار دحید تا در ثایت درچ شود

۲) عسکها را به ایمیل بنده حغیر بفرثطید تا درچ شوند 

                  ali[underline]saboury[at sign]hotmail[dot]com

۳) از تریق SMS !!!  (شماره تلفن تقریبا ۰۹۱۲۱۵۹۰۰۰۰)

 

قابل توجه اسط (۱) که بع برگظیدگان جوایذ نفیثی احداع میشود!!!

قابل توجه اسط (۲) ثایز عاصار از ۵۰۰ * ۵۰۰ تجاوُذ نکند چون غالب وبلاگ بر هم خاحد ریخط...

قابل توجه اسط (۳) مربوت بع دانشگا باشه!!!

مهلت ارصال عاصار :   ۱۰ آظر ماح

روی پاکت ایمیل یا SMS درچ شود مربوت به جشنوارح عکس خل و چلها

                                                 چِل باشید...

+ نوشته شده توسط علی در 85/08/26 و ساعت 23:11 |

زمان‌های ماضی و ادوار دور          همان روزهای تاریک و خالی ز نور

بدیدم صورتی مثال درخشنده ماه          چو آتش که افتد به خرمان کاه

شدم بی‌دل و صد دل مجنون او          همه امیّد من بود مدیون او

چو بگشود زبان و سخنرانی نمود          ز الفاظ دُرّینش همه بردند سود

ز چشمان او همه راز دنیا بخوان          به اندک نظر فرتوت گردد جوان

ندانستم از اقبال بود یا بخت نگون          شدم همکلاس وی در دارالفنون۱

همه هوش و حواسم به جای کلاس          بِبُرد چون دلم٬ شدم آس و پاس

دل خسته را به ناگه به دریا زدم          برفتم با معشوق! ساعتی دَم زدم

بگفتم مرا به غلامی پذیر          که در دنیای من تویی کم نظیر

بگفت از سخاوت٬ چه مبلغ دهم؟          بگفتم ناقابل است٬ بهای دلم

همی بستم از آن روز پیمان او          به گوشم هر لحظه بر فرمان او

بپوشیدم از آن روز بر تن کفن          که من گشته‌ام وی را محافظ بدن۲

از آن باکم بگویم اگر نام او          بفهمند عشّاق٬ بیافتند دنبال او

به اول سین و دوم اولِ رهبر است         و سیُّم اول قلب سرو قد قامت است

چو باشد آخرین حرف توصیف او          بسنده کنم ابتدای شوق او...

                     "تحمیدیه من باب السروش الفلاح و ذکر الدلایل الاخلاص منهم و الچاکریات المزید"

-------------------------------------------------------------------------------------

 ۱) دانشگاه تهران!

۲)Body Guard

+ نوشته شده توسط علی در 85/08/20 و ساعت 21:3 |
 

شهاب اندر کلاس برنامه‌سازی

به سان آن سماورهای گازی

ز مغز کوچکش دودی بلند شد

که باید در کلاس بسوزی و بسازی!!!   (علی)

 

تو که درد مرا در سینه داری

به جای آنکه بر زخمم مرهم گذاری

Prolog را با LinkedList مخلوط کردی

مدام بر Nodeهای من Node میفزایی   (علی)

 

اگر کهنه شوفاژی جای این استاد بود

سوادش به از این ظاهر پاک بود

که من از فهم مطلب شدم نا اُمید

چه حاصل بود گر چه زنگش شاد بود    (علی)

 

شوخ مشو٬ طنز مگو٬ شعبده‌بازی مکن

در محضر استاد زبان درازی مکن

بس نکته و پند است در این چند حرف

در حین تعلیم خنده پنهانی مکن      (علی)

 

من از علافی و بیهودگی به تنگ آمدم

به دانشکده نه از بهر جفنگ آمدم

کلاس استاد را نشانه خواهم گرفت

که امروز شیشه‌ها را به سنگ آمدم    (علی)

 

گَهی در زیرزمین سایت و گه در کلاس

گهی در حیاط و لابی چه آس و چه پاس

گهی بازیچه دستان استادان زور

بگیرم از تک تک ایشان من تقاص    (علی)

 

شهاب با زبان خود رباعی بساز

رباعی به شرط تباهی بساز

از این بی‌وزنی سودی نیاید پدید

بشین و خرد را به آگاهی بناز    (علی)

 

جلوی گروه بساط شطرنج به پاست

کدوم احمقی میره سر کلاس

یه مشت بی‌خیال دونگ ملنگ

همه از سرشون پریده حواس

نه عبرت نه انگار که ترم‌های پیش

همه درس‌ها زورکی شده پاس    (شهاب)

 

یکی چون Potato اومد تو کلاس

چو فهمیدم که او حل تمرین ماست

جهان پیش چشمان من تار شد

طراحی الگوریتمم مثل اوتومات شد     (شهاب)

 

+ نوشته شده توسط علی در 85/08/11 و ساعت 11:21 |

بچه ها همه چیز عالی بود... ما همه شرایط لازم رو برای قهرمان شدن داشتیم اما کافی نبود... اما تجربه های زیادی کسب کردیم... بیشتر از همه خود من!

سروش عالی بود... من با جرات اعتراف میکنم اشتباه کردم که تو مسابقات قبل ازش استفاده نکردم... سروش معذرت میخوام!

امیر کلهری مثل همیشه از جون و دل مایه گذاشت...

سیاوش و امیر جلالی فوق‌العاده بودن... درست مثل یه دیوار بتونی!!!

مسعود هم خوب بود... اما کاش پا راست بود... اون موقع فکر کنم قهرمان جهان میشدیم!

شایا گل کاشت... اما کاش کمتر عصبی میشد... هر چی باشه بیشتر نگاهها به اون بود...

آرمینم عالی بود... عجب گلی بود گل به زاگرس اینا... مرسی آرمین...مرسی!!!

من از همه به خاطر کوتاهی هایی که کردم عذر میخوام... فقط بگم شرمنده‌ام...

از این به بعد با برنامه هایی که داریم (گرفتن زمین و تمرینات مداوم و ...) سعی میکنیم قدرت تیم رو بالا ببریم تا همه وقتی میان تو زمین ...

 به امید موفقیت در مسابقات آینده...   یا علی!     

"زنده باد دث..."

+ نوشته شده توسط علی در 85/08/11 و ساعت 10:39 |
ما که نفهمیدیم آرمین چرا اون روز تیپ زده بود٬ اما هر چی که هست ایشالله به پای هم پیر شن...!!!

 

+ نوشته شده توسط علی در 85/02/31 و ساعت 23:16 |
داریم میریم اوشوم فشم...

فشم فشم اوشوم فشم!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی در 85/02/24 و ساعت 0:53 |

 

چه بگويم که نام و نشانی خود معرف است...

اينجا نه ميکده است نه دير خرابات٬ دانشکده است و دانشجونماهايی را حاوی است که همه چيز دانند

 جز دانش و همه چيز يابند جز پرورش. اينان تنها ديوانگانی هستند که در طبيعت آزاد می گردند و فتنه

می انگيزند و آشوب بر پا می کنند و کس را جرأت آن نباشد که به ايشان پندی دهد چه برسد به بند که

بند هم بر مهار آنان کارگر نيافتد!!!

جمعی لنگ و لوک و خل و مشنگ و ملنگ که هر يک ديوانه سرايی می طلبند و چه منظره وهمناکی

 است که ايشان همه با هم و متحد در يک جا٬ بر يک سلسله نيمکت تکيه زنند و منتظر جيم جرقه ای

باشند تا بسوزانند و بسوزانند و بسوزانند و حال آنکه بيم آن ندارند که خود نيز بسوزند و تباه شوند!!!

و می نويسند از فتنه هايشان تا هم تن مغول و چنگيز و تيمور در گور بلرزد (و خدايشان حمد کنند که

 اينان هشتاد و اندی هستند!) و هم طبيبان ديوانه سراها از آن به عنوان سرچشمه اُميد و تجربيات جديد

ياد کنند!!!

   می رفت يکی استاد٬ بس عاقل و فرزانه

                                                        ديد آن جماعت را٬ مست و خل و ديوانه!

   ترسيد و گريزان شد٬ سوی  ره  کاشانه:

                                                        کين جمع نديدم من٬ جز  در  ته  ميخانه!

+ نوشته شده توسط علی در 85/02/09 و ساعت 2:24 |


Powered By
BLOGFA.COM