

|
ما که نفهمیدیم آرمین چرا اون روز تیپ زده بود٬ اما هر چی که هست ایشالله به پای هم پیر شن...!!!
+ نوشته شده توسط علی در 85/02/31 و ساعت
23:16 |
چه بگويم که نام و نشانی خود معرف است... اينجا نه ميکده است نه دير خرابات٬ دانشکده است و دانشجونماهايی را حاوی است که همه چيز دانند جز دانش و همه چيز يابند جز پرورش. اينان تنها ديوانگانی هستند که در طبيعت آزاد می گردند و فتنه می انگيزند و آشوب بر پا می کنند و کس را جرأت آن نباشد که به ايشان پندی دهد چه برسد به بند که بند هم بر مهار آنان کارگر نيافتد!!! جمعی لنگ و لوک و خل و مشنگ و ملنگ که هر يک ديوانه سرايی می طلبند و چه منظره وهمناکی است که ايشان همه با هم و متحد در يک جا٬ بر يک سلسله نيمکت تکيه زنند و منتظر جيم جرقه ای باشند تا بسوزانند و بسوزانند و بسوزانند و حال آنکه بيم آن ندارند که خود نيز بسوزند و تباه شوند!!! و می نويسند از فتنه هايشان تا هم تن مغول و چنگيز و تيمور در گور بلرزد (و خدايشان حمد کنند که اينان هشتاد و اندی هستند!) و هم طبيبان ديوانه سراها از آن به عنوان سرچشمه اُميد و تجربيات جديد ياد کنند!!! می رفت يکی استاد٬ بس عاقل و فرزانه ديد آن جماعت را٬ مست و خل و ديوانه! ترسيد و گريزان شد٬ سوی ره کاشانه: کين جمع نديدم من٬ جز در ته ميخانه! + نوشته شده توسط علی در 85/02/09 و ساعت
2:24 |
|
|